تبليغاتX
Fast & Free Image Sharing  Fast & Free Image Sharing  بودنت پایان رنجه
ديوانه باران نديده

سهراب گفتي:چشمها را بايد شست......

شستم ولي !.........

گفتي: جور ديگر بايد ديد.......

ديدم ولي !..............

گفتي زير باران بايد رفت........

رفتم ولي !.............

او نه چشمهاي خيس و شسته ام را....

نه نگاه ديگرم را...

هيچ کدام را نديد !!!! فقط در زير باران

با طعنه اي خنديد و گفت:

" ديوانه باران نديده"

|+|نوشته شده در یکشنبه چهارم آذر 1386 ساعت 3:56 بعد از ظهر توسط بابک و آیدا |

آخرین نوشته ها
چه می خواهی
نقطه سر خط
ديوانه باران نديده
یک پیاله عشق
کاش کودک بودم
10 ثانیه تا انتها
ما که توقع نداریم
Powered By BLOGFA - Designed by قالب ساز
align=center>