یک پیاله عشق روی میز دستانی برهنه با گیسوانی پریشان می نویسد ، می نویسد از تنهایی
مرداب که وسوسه سازه چشمانی تر است . امشب آسمان سیه گون ، تاریک
است بروی صندلی خاک خورده می نشینمُ با چشمانی روشن به دنبال
روزهای مچاله شده خود می گردم پاهای سترون شده ی
خود را برمی افروزم . و فریاد زنان به دنبال
کوچستان می گردم برگ ، برگ
روزهای سپری شده خود
را می خوانم شاید ،
جمله ای آشنا
مرا به اوج
دیروز برد.
